متن تولیدی
نگارش یازدهم درس چهارم

گفت و گو

عاشق شدم تادلیلی برای
پوشیدن دامن گل گلی ام داشته باشم

◀️درکنارمادربزرگ نشسته بودم وازآرزوهایم میگفتم…
میگفتم:مادربزرگ یعنی می شودمن هم کسی راداشته باشم که دلیل پوشیدن دامن گل گلی ام شود؟؟؟

باصدای آرام وخشکیده اش گفت:آره دخترکم،،،چراکه نه….
عکس امیرپسرک کاظم آقارانشانش دادم وگفتم:مادربزرگ مثلافکرش رابکن من آن دامن صورتی باگلهای نارنجی رنگم رابپوشم وبرای امیردلبری کنم…

مادربزرگ خندیدوگفت:دخترکم توبااین کارهامیخواهی پسرمردم رامجنون کنی یاعاشق؟؟؟نکن جان دلم…

گفتم:مگه بده مادرجون…مثلاتوآشپزخانهء کوچکمان برایش غذای موردعلاقه اش رابپزم،همان غذایی که تمام ادویه جاتش راعشق معطرمی کند…

مادربزرگ همچنان سکوت کرده بودولبخندبرلب داشت وبه آرزوهای بچه گانه ام گوش میدادوگه گاهی انشاءَالهی برزبان می آورد…
آنقدرازعشق وکارهای عاشقانه ام گفتم که مادربزرگ درآغوش رویاهای بچه گانه ام خوابش برد…

وحال سالهاست من بایک دامن گل گلی درآشپزخانهء کوچکم برای مردی غذامیپزم که دلیلی برای پوشیدن دامنم نیست،من فقط گاهی دامن گل گلی ام رامیپوشم تایادم بماندروزی جانانِ دیوانه بودم،،،جانانی که برای دامن پوشیدن لحظه شماری میکرد..

این رازمانی فهمیدم که امیر،پسرک کاظم آقارامی گویم دست دردست دخترکی که نه دامن گل گلی داشت ونه آشپزی بلدبودبه سوی خانهء مشترکشان می رفت…

ومن بادامن گل گلی کنارپنجرهء اتاقم تماشایشان می کردم…

نویسنده : فاطمه یعقوبی
دبیر : خانم یحیی نیا
دبیرستان شاهد ماسال

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار